زخمه ای بر تارِ ياد اياد

 

شنبه ­شهر : سیروس سعدوندیان، از جمله تاریخ شناسان یگانه این روزگار است. تاریخ شناسی که منت گذاشت و برایمان از تهران نوشت. تهرانِ سعدوندیان از بی هیچ کم و زیادی از اینجا آغاز می­شود؛ از  صداهایی نابهنجار و گوشخراش با سايش تيغه‌ي بولدوزرها بر سنگ، غرش ژنراتورهاي برق، نعره‌ي هيلتي‌هاي غول‌پيكر، فرياد مكش پمپ‌ها در مكيدن خون آب از ژرفناي قلب قنوات که بقاياي اينك پلشت آن زلاله‌هاي جاري پيشين به چنارستان‌هاي ديرنده و اينك ستُرده از سينه‌ي خاك، جيغ روان‌گداز ريزش تلمبار ميلگردها و تيرآهن‌ها به هر رهگذار و كوي، مرثيه‌ي مستمر روزان و شبان كلان‌شهري است كه مدام، سرودل ‌سپرده به مشاطگان، چهره دگر مي‌كند به چنگال نابلدانِ عمارت‌پيشه تا حجمي نجيب فرو ريزد و جسمِ درهم ‌تنيده‌اي از سيمان و سنگ و آهن سرفرازد به كريه‌ترين صور.

 

چرخ در نسياني مستدام و هردَم‌فزاينده، در هاويه‌‌ي سرپنجه‌ي شماري معماران هادم‌الانجاب، بر گماردگان انبان بلعنده‌ي سرمايه‌‌هاي بي‌پير بي‌انديشه، دم‌به‌دم مي‌ميرد و مي‌ميرد و مي‌ميرد و هر آن ياد دي و پار و پيرارش از خاطرها زدوده.

سيماي هر آن دگرشونده‌ي شهر چه سخت مي‌ماند، وه چه سخت، به سيماي آن شمار از خواتينِ مقيمش كه يك آن كنج ديده مي‌دوزند، دگر آن سر بيني برمي‌افرازند، گونه برمي‌جهانند، لپ و لب مي‌گسترند به سرپنجه‌ي خونريزِ جراحاني ايضا هادم‌الانجاب. هيهات! اين سيلِ پيچان و مهيبِ روبنده‌ي دگرريسنده را سر بازايستادن نيست. براي من و تو، شهروندان اين كلانشهرِ آبله‌روي از ندانم‌كاري‌هاي ديرسال، به آغازين سنوات دومين دهه از بيست‌ويكمين سده‌ي ميلادي، تهران در روزگار دارالخلافگي‌اش شهري است به‌غايت غافلگيركننده، خلاف انتظار، آميخته از تضاد و هرآن‌سوي پهنه‌اش؛ تضادهايي چون سايه‌سار سپيدارها بر تل انبوه، پلشت و عفن زباله‌ها در شماري از شوارع و رهگذارها؛ تضاد عبور شميم خوشِ ياس، اقاقي، ارغوان، نسترن، گلنار و ياسمن از خلال سيم‌سيمِ چنارها و سپيدارها از فراز گَندآب‌روهاي سرگشاده‌ي پيچان و لزج به كامِ پاره‌اي كوي و برزن‌ها : فراخ‌دهاني گشوده به انتظار بلعِ پيكرِ هر آن رهروي سربه‌هواي بي‌احتياط و طفل بازيگوش، كالبد هر آن چارپاي ناآزموده شهر با بار يا سوار.

اينك، نزد ما، شهر از حومه‌اش بازشناخته مي‌شود و قرابت به آن با تقاطع انبوهِ درهم‌تنيده‌ي جاده‌ها و بزرگراه‌ها، شهرك‌هاي اقماري و خوابگاهي، كارگاه‌ها و كارخانه‌ها، تراكم گَه روان و گه ايستا و ماناي رفت‌وآمد خودروها، دود و غبار منتشر، غريو، تزاحم و تداخل گوش‌آزار و روان‌فرساي گونه‌گون اصواتِ دريافته. ازاين‌روي، تهرانِ آن روز و روزگار براي ما، از هر آن جانب كه سويش ره بسپريم، سخت غيرمترقبه است و خلاف‌آمدِ ديده‌ها و انباره‌ي خاطره‌ها و تجارب كه تا به ديرزمان، تا به قرب و جوار برآمدنش در انتهاي منظرگاه و افق فراروي، هيچ نيست مگر كه تنها و تنها جاده‌اي سرراست كز دل دشت مي‌گذرد و در طولش گله‌هاي چارپايان، استر و اسب و قاطر و شتر، روان؛ گه تك افتاده و گه به كاروان اندر، رهرو در طنين حرير‌آساي جرس و زنگوله و بانگ چاوشان؛ نه حومه‌اي انبوه، نه تقاطع راه‌ها و نه سواد‌ِ عمارتي در افق پيدا ـ كه تهران به گودي افتاده است از آغاز، و تا به ديرگهي، تا جوار قرب حصارش، چيزي نيست مگر همان مارِ تن‌گسترده به گستره‌ي دشت، يادگار منقوش سُم ستوران و پاي آدميانِ رفته و آمده به ساليان به لوح خاك و بعد و بعد شوسه‌اي دستپختِ شوسه‌سازان روس تزار. تا بدان‌جاي كه ديده را ياراست، از پس و از پيش ديدن، تنها و تنها همان مار است و بس لميده تن از تلي به ديگر تل، از همان تل كه لختي پيش پي سپردي، تا بدان كه آنك به فراروست.

در هوا، لاشخوراني كه لاشه‌ي مردار چارپايي را بر كنار ره دريده و بلعيده‌‌اند، چرخ‌زنان در پهنه‌ي لاجوردين در پروازند و شماري ديگر كماكان بر بقاياي جسد به جست‌وخيز، تتمه‌ي گوشتِ به‌استخوان‌چسبيده را مي‌كلاشند از هم، به منقارهاي به خون و تعفن آغشته. در هر سوي ره، به هرازچندگامي، استخوان‌هاي برخاك‌فتاده‌ي وامانده‌ي ستوراني مرده، در زوالي آرام و ديرسال مي‌پوسند و به خاك ره درمي‌آميزند تا در دستِ بادهاي دشت، هراَزگَه، حركتي ديگر بياغازند، سيري زين سوي دشت به دگر سويي؛ کوچي در انبوه غبار زين منزل به منزلي ديگر، گفتي هم نبودند از آغاز به يك جاي برقرار و به هيئت كالبدي استوار بر چهارپاي با سمّ و بر و دوش و يال و گَل و گردن.

لمحه‌اي ديگر، به ناگه از پس پشت تلي، ستيغ سپيد، صيقلي و آسمان‌ساي دماوند به‌عينه زمردين تيري بر قلب افلاك نشسته رخ مي‌نمايد و تو مي‌داني كه تهران بايد آن‌جا، جايي در آن نشيب فراروي، در آن گودي، غنوده باشد سربه‌دامانِ ديوي سپيد و پاي‌دربند. كم‌كمك، در دورهاي دور، گنبدي زرين بر تابش نخستين شعاع آفتاب پگاه مي‌درخشد : بقعه‌ي شاه عبدالعظيم الحسني، قبله‌ي ري. سجده بر خاك مي‌نهي و به تعجيل، وردخوانان، دعاگويان، سنگ‌هايي چند از كناره‌ي ره برگرفته، تعظيم‌كنان بر سر هم مي‌چيني چو كپه‌اي، و در دل اَمَلي و بر زبان طلبي، وقوع آرزويي را درخواهي و استجابت دعايي در كنار آمدن خواسته‌اي را از بركت صاحب آن بقعه.

از اين گام به بعد، رفته‌رفته، در هر دو سوي راه، كپه‌هاي كوچك سنگ‌هاي چيده بر سر هم، همچو تل‌انبار خاك موشان صحرايي، ديده مي‌شوند كه رسمي است در اين سراي و بس ديرين كه به شگون و از سر استجابت دعا و برآمدن خواسته، در نخستين رؤيت زيارتگه و ساحتي مقدس در افق، لختي درنگ كرده، به تأمل طلب حاجت كني و كپه‌اي سنگ بر كناره‌ي ره بنشاني بر سر هم؛ كپه‌هايي كه يكان‌يكان، از پي هم بر كناره استوار، نشان از رهروان پيشين دارند و آمال ايشان، و نيز گوياي قرابت شهرند و ورود به پيرامون تهران.

 

پس تهران كو؟!

هرچه دماوند بس و بيش سينه ستبر مي‌كند و قامت برمي‌فرازد، اميدت به ديدار عنقريبِ شهر فزون‌تر مي‌شود. سرآخر، آن‌جا! آري، آن‌جا! در آن نشيب، شهر درون حصار گلين خود خفته است، با حومه‌اي بغايت تنُك و تنيده به جوار دروازه‌ها، گفتي تكه‌ي بزرگي سبزينه با سجافي از دوده‌ي آبي‌رنگ درآميخته. و جز اين هيچ نيست ديگر، مگر دشت و كهسار و كوير و سواد دوردست اشجار و جريان‌هاي خُردِ سيلاب و آن آب‌هاي روان كه جاي‌به‌جاي از پيكر آن مارِ تن‌گسترده به دشت مي‌گذرند. به‌ناگاه، در گام‌هايي از آن پس، آن لكه‌ي سبزِ پيچيده در حجاب ابر نيلگون، به‌تمامه در فراروي‌ات قد مي‌كشد محصور در پس ديوارها و برج و باروها، محاط به خندقي تهي از آب و انباشته از زباله، خاكروبه، پاره‌استخوان‌هاي مضمحل مردارهاي سباع و ديگر جانوران، با دروازه‌اي از كاشي‌هاي رنگ‌رنگِ نقش‌اندرنقش كه چو كامي به رغبت گشاده، جاده را در خود فرومي‌بلعد ـ گفتي به فريادي تو را نيز به درون فرامي‌خواند و مي‌آوازدت تا گام تندتر كني و شتابان درآيي به كام شهر. اينك، تويي و تهران و دماوندِ قامت‌‌افراشته بر آن.

در اين سامان، كم‌وكيف روشنايي نور، به فراخور ابعاد، بزرگ و به‌غايت گسترده است. تپه‌ها و ناهمواري‌هايي كه در چندين فرسنگي از هم بر نرمان‌ها غنوده‌اند و دره‌ها چنان و چندان روشن و آشكار از هم بريده‌اند كه هرگز باور نمي‌داري آن اندازه از هم دور باشند. دماوند كه چندين فرسنگي از تهران به‌دور است، چنان مي‌نمايد به ديده كه درست بر فراز شهر ايستاده و به هر آني، آن توانش هست تا آتشفشان خفته‌اش را به نعر‌ه‌اي محضِ نابودي شهر و در و دشت و دمن بيدار كند و گدازه‌هاي سوزانش، همان سنگ‌پاهاي ز دير آشناي حمام‌ها را، گداخته، سرخ و آتشين بر سر خلايق فروببارد.

روستاها و قُراي متعدد حول‌وحوش شهر، همه به‌عينه واحه‌هايي تك‌افتاده در دل دشت و دامن البرز سرفراز پراكنده‌اند و در پس پشت تپه‌ها پنهان؛ هوا نيز بر فراز بلندي‌ها، چون نغمه‌ي ويولن صاف و بي‌غش، روح‌بخش و جان‌پرور، در سكوتي از آن‌سان ژرف كه گَه غريو انبوهه‌ي مشبّع درهم‌فشرده‌اش نيز گوش‌نواز است و به‌غايت شنيدني؛ خاصه به روزان و شبان بهاران كه نسيم وزانش مهربان است با تن و رخسار آدمي، به‌عينه مهربان قطره‌قطره باراني بر تن برگ، بدان‌گَه كه بغض سرگردان ابر بر ستيغ كهساران آرام مي‌يابد و نم‌‌نمك زلال سرشك شفافِ به‌دل‌انباشته را مي‌بارد بر خاك عطشان و منتظر.

به رهِ پي‌سپرده كه بنگري، آن‌سوي تُرُك در افق قرب كرج، يك برآمدگي ممتد در دل دشت پيش مي‌رود و آن‌سوي‌تر هم كاكل سرخِ رِي است غنوده، همرنگ عقيق، مِي خلّري بر خاك فشانده، و روبه‌رويش گُرده‌ي عظيم و سپيد البرز به ستون فقرات والي سترگ مي‌ماند به پهنه‌ي خاك درغلتيده.

نك، تهران، دفعتا سربرآورده به تام و تمام. اين بار، ديگر هيچ ترديدي در ميانه نيست و نه مجالي بيش، ره اينك بر هر آن دستِ شك بسته است؛ اين ديگر خودِ خود تهران است، ناصرالدين‌‌شَهِ قجرش بر سرير نشسته.

بدان‌گه كه سرانجام، پس از چهارده سال و سه ماه سلطنت، در شب شنبه، ششم شوال‌المكرم سنه‌ي 1264 هجري قمري در قصر جديدالبناي محمديه، به مغرب تجريش شميران، محمدشاه قجر از رنج ديرسال نقرس و باد سرخ تا ابد وارهيد، عصري نوين در حياط شهر آغازيد. شاه جوان جمعه روز بيست‌ويك ذيقعده‌الحرام به پايتخت وارد شد و شب شنبه، هفت ساعت و بيست دقيقه از شب رفته، بر تخت سلطنت جلوس كرد و همان شب ميرزاتقي‌خان اميرنظام را به صدارت برگزيد.

در سنوات بعد، از بركت دولت مستعجل امير، خمار و رخوت ساليان زدوده شد، تهران سر از خواب برداشته به تجاربي دست يازيد كه پيش از آنش ميسور نيفتاده بود : نظم ميرزاتقي‌خاني و استقرار امور بر مدار عقل. به هر گوشه از شهر جنبشي برپا بود و به هر روز تازه‌تر از تازه‌تري در راه : يك سوي، در زميني واقع در شمال‌شرقي ارگ سلطنتي، كه پيش از آن سربازخانه بود، به طراحي ميرزارضاي مهندس و معماري محمدتقي‌خان معمارباشي، سنگ بناي دارالفنون نهاده مي‌‌شد تا پرتو معارف جديد را بازتاباند بر شهر شرقي كهن؛ و ديگر سوي، بيرون دروازه‌ي دولت، مريضخانه‌ي دولتي كه پذيراي چهارصد تن بيمار باشد؛ و جانبي ديگر، سراي اتابكيه يا سراي امير، با دو طبقه و 336 حجره، كه موجب راحت بازاريان شود و رونق تجارت را اساس؛ و به چهل جاي از شهر نيز چهل باب قراولخانه با 14 هنگ مامور ركابي كه امن و امان خلايق را ميسر سازند.

همه‌ي آن‌چه بود، تازه بود و حاكي از فردايي روشن : يك جاي صحبت از حفظ‌الصحه بود و تلقيح عمومي و اجباري واكسن آبله در شهري هرساله به مرگامرگي دچار؛ و جايي ديگر سنگفرش كوچه‌ها و خيابان‌هاي ارگ آغازيده و سر تسرّي داشت به ديگر محلات. در شهري چنان آلوده، پرخاك و پرغبار، با كوچه‌ها و شوارع پر ز گرد و پلشتي به تابستان‌ها؛ مرداب‌هاي گلين، لزج و چسبنده به فصول بارش؛ شهري با هوايي گرفته، و گه ناسالم و گه عفن، كه خاصه به هر تابستان خلايق را جز گريز به ييلاقات يا ماندن و تن‌سپردن به مرگامرگ راه چاره نبود، بناي نظافت شوارع، بازارها و يخچال‌ها مي‌گذاردند، به كلانتري ميرزامحمودخان كلانتر، تا هر دو روز يك بار ريكاها را به تنظيف معابر بگمارد؛ شهري كه اينك سكنه‌اش رو به تزايد گذارده، عماراتش به بيرون دروازه‌ها سرريز كرده و تن مي‌گسترد تا به اندك‌زمان بالغ شود بر 12هزار و 772 باب ابنيه‌ي محصور در حصار، مشتمل بر 8697 دست بيوتات في 7872 باب، 4220 باب دكان، 54 باب تكايا، نُه امامزاده، 112 مسجد، 19 مدرسه، چهار جبه‌خانه و دارالصناعه، چهار توپخانه و قورخانه، 153 حمام غير از حمام سر خانه‌ها، 14 مطب و جراحي، 14 مكتبخانه، 12 چاپخانه، دو انبار دولت، 47 كاروانسرا و تيمچه، يك ضرابخانه، 165 طويله‌ي خارج از خانه‌ها، 70 آب‌انبار ـ و 115 باب خانه‌ي بيرون از حصار و به پيرامون دروازه‌ها، به انضمام 204 باب دكان، سه مسجد، 11 كاروانسرا، سه حمام، پنج طويله، 33 كوره‌ي كوزه‌گري و گچ‌پزي و 12 قطعه باغ.

در اوج آن جنب‌وجوشِ مستمر اما مستعجلِ عصر امير كه شهر نفس تازه مي‌كرد و طراوتي نو را تجربه، در زمستان سخت سنه‌ي 1267، كه شدت سرما به خلاف سال‌هاي گذشته بود و بارش برف هم زياده از عادت اين ولايت، در مطبعه‌ي سنگي حاج‌عبدالمحمد، در نزديكي دروازه‌ي دولاب، روزنامچه‌ي اخبار دارالخلافه تهران يا روزنامه‌ي وقايع اتفاقيه نيز پا به عرصه‌ي هستي مي‌گذارد. زمانه‌اي ديگر در راه بود و روزگاري نو به فراروي كه طليعه‌ي هماوردي‌هاي آتي سنت بود و آن‌چه بعدها تجدد ناميده شد؛ تجددي كه از اوان زمامداري قجران آغازيد، كم‌وبيش، خاصّه پس از شكست از روس؛ تجددي در تمامي عرصات مدنيت و فرهنگ و شيوه‌ي گذران و زيست؛ تجددي كه ماند و ماند و ماند و تن گسترد و بس استحاله‌ها از پي آورد از همان گه تا بدين گه، كه من و شمايانيم به روزان و شبان دچار كلان‌شدگي اين شهر.

تهران اما، همه اين نبود كه پيچش تنگاتنگ آن شهرِ به‌گودي‌فتاده‌ي محصور بود با رخدادها و آدميان پار و پارينه؛ گذران مردم بود به روزان و شبان در نشيب و در فراز آن هزارتوي سردرگم كوي و برزن‌ها؛ فانوس خيالي بود سرشار نگاره‌ها، به شمار آدم‌ها و همسنگ ثانيه‌هاي زيستن ايشان در اين سراي خاك. بانگ اذان بود، برخاسته از هر كوي و هر گلدسته در پگاه، نيمروز و شامگاه كه خلايق را به سجده فرامي‌خواند به پيشگاه يگانه؛ نواي دل‌انگيز چاوشان بود در هر رهگذار، به فراخوان زوار كربلا؛ نوحه‌ي عزاداران بود از تكايا، حسينيه‌ها و پاتوق‌ها برخاسته، در رساي سرور و سالار شهيدان كربلا؛ فرياد كودكان بود بر بام‌هاي شهر، در سحور هر صيام به هشدار روزه‌داران كه : آب است و ترياك؛ صداي دف بود و نواي چنگ و چغانه، به هر بزم و شادمانگي خلق در طنين؛ آواي سينه‌سوختگان بود در باغ‌كوچه‌هاي تب‌كرده‌ي خموش؛ فرياد حاذق‌باش و بيدارباش گزمگان بود درپيچيده به سكوت سنگين كوچه‌ها، يا كه غريو «يا قاضي‌الحاجاتِ» گماردگان نظميه بر بام‌هاي گلين بازار به هرازچند محض تحذير شبروان؛ غوغاي انبوي سگان بود به جدال بر سر استخوان‌پاره‌هاي در كنار كوي فتاده؛ يا ناله‌ي ناگاهِ گربه‌اي خيزان و گريزان از اسارت سنگ‌پاره‌اي از كف كودكي بر بام ايستاده و شرور؛ پرپرزدن كبوتران بود، خفته در كبوترخان‌ها به هرازچند بام شهر، از خرناس گربه‌اي كف‌بردهان‌آورده، دُم‌عَلَم‌كرده به انتظار ز مكمن نظاره‌گر؛ پژواك دل‌انگيز مرغ حق بود و بوتيمار در سلطه‌ي بي‌چندوچونِ سكوت و ظلمت در شبان مه محاق؛ خش‌خش بوته‌زاران حياط‌ها بود از گذار آرام مارها؛ يا هماوايي غوكان بود به گاه بدر ماه به شبان گرم تابستان، جانشين هم‌آوازي نيمروز زنجرگان، نشسته و چنگ‌درانداخته بر هر سرو و هر چنار و سپيدار؛ قهقهه‌ي شغالان ره‌گم‌كرده و گه سربه‌شهرنهاده بود از جوع، به هر زمستان سرد، از حومه‌هاي يخ‌بسته‌ي پربرف پيرامون؛ گهگاه نيز زوزه‌ي گرگان به گرد شهر، به فراسوي خندق و بارو، ديده بردوخته بر هر جنبنده‌اي در خورِ بلعيدن، در شبان سرد سياه گرسنگي؛ ضجّه‌ي دلخراش كودكي بود بر سر ره گذارده، بر سكويي در انتهاي يك بن‌بست؛ بن‌بست بي‌مام‌وپدرزيستن در شهرِ بي‌ترحم و خفته به زير بام‌ها و بالاپوش؛ پاره‌اي سير و پُر، پاره‌اي ناخورده‌نان و خسته و بس برده رنج و مرارت؛ طنين بوق حمام بود، درآميخته با همنوازي خروسان به هر پگاه، و گه درآميخته با غريو «يا غياث‌المستغيثين»ِ مشايعت‌كنندگان پيكري تازه‌جان‌باخته به‌تابوت‌خفته، به هر تقاطعِ شوارع به گرد شهر؛ نثار كاسه‌ي آب بود پسِ پاي عزيزان تَرْكِ حضر گفته، يا هلهله‌ي ديدار عزيزانِ از سفر بازآمده، پيِ برخاستن آواي كلونِ در به گرگ‌وميشِ هر پگاه و به گاهِ گشودن دروازه‌هاي مغفل شهر و درآمدن كاروانيان شب‌خفته و بيتوته‌كرده در پسِ حصار و انتظار؛ رقص سرخ شقايق بود اندر نسيم صبح، بر بام‌هاي گلين شهر، سر برزده ز هر شكاف خُردِ دهان گشوده بام، بدين سوي و بدان سوي، تك‌افتاده و تنها؛ يا خمش تب‌آلوده‌ي بوته‌هاي رُسته بر گرد آب‌راهه‌ي ناودان، از گرماي نيمروزانِ تموز داغ و طويل و تف‌ديده، چندان كه سر به خاك گذارده، پيكر و قامت خميده را وامي‌نهادند فتاده و عطشان؛ و بدينان در افزاي نگاره‌هاي لحظه‌لحظه‌ي زيستن خلايق را از بام تا به شام؛ گه به طمأنينه گه تعجيل، گه به شادمانگي گه حرمان، گه به صحت گه به بيماري، گه به فقر گه به غنا، گه به سيري و گه به جوع و گرسنگي، گه به زادن و بر خشت نخستين فتادن گه به باليدن و همسر گزيدن، گه به موت و سر به بالينِ بازپسينِ خشت نهادن. اين‌چنين بود شهر، ژرف و مواج و هر آن به لوني از الوان، همچون درون مردمانْ زودگذر، زودگريز، ديرآشنا، پيچيده و درنايافتني و گه ساده و دريافتني به كمترين درنگ و تأمل؛ داستان نيستان بود، حكايت هستان، قصه‌ي آيندگان؛ هرآن‌چه بود و بودند اما، به جاي آوردني بود و بودند و بازشناختني؛ در يك كلمه هويت‌مند.

local_offer
اشتراک گذاری
chat نظرات

پر بازدید ترین ها

خیابان امین السلطانی که قوام یافت

خیابان امین السلطانی که قوام یافت

نویسنده : مریم میرزایی
از تهران به طهران مرا راهی نشان ده!

از تهران به طهران مرا راهی نشان ده!

نویسنده : مجید منصور رضایی
طلوعِ پایتختیِ تهران

طلوعِ پایتختیِ تهران

نویسنده : مجید منصور رضایی
طلوعِ پایتختیِ تهران  (بخش دوم)

طلوعِ پایتختیِ تهران (بخش دوم)

نویسنده : مجید منصور رضایی
حافظه می سوزانی، چند؟

حافظه می سوزانی، چند؟

نویسنده : مجید منصور رضایی
فضا، زن و تجربه‌ی تهران

فضا، زن و تجربه‌ی تهران

نویسنده : مریم کریمی
مالوپاساژ؛ به مثابه زمین بازی

مالوپاساژ؛ به مثابه زمین بازی

نویسنده : مجید منصور رضایی
نسبت تهران با فضاهای عمومی‌اش

نسبت تهران با فضاهای عمومی‌اش

نویسنده : مجید منصور رضایی
زنان در دارالخلافه‌ی ناصری

زنان در دارالخلافه‌ی ناصری

نویسنده : صحرا زاهد
کسوف؛ نگاهی به نسبت سینما رادیوسیتی و حافظه‌ی شهری

کسوف؛ نگاهی به نسبت سینما رادیوسیتی...

نویسنده : سعید احمدیان
میدان توپخانه، جلوه‌گاه زندگی شهر

میدان توپخانه، جلوه‌گاه زندگی شهر

نویسنده : مهنام نجفی
آزادی بند ناف مرا بُرید

آزادی بند ناف مرا بُرید

نویسنده : حسین ذبیح
نسبت توسعه تهران با مردم، سرزمین و جغرافیایش (بخش دوم)

نسبت توسعه تهران با مردم، سرزمین و ...

نویسنده : مجید منصور رضایی
نسبت توسعه تهران با مردم، سرزمین و جغرافیایش (بخش اول)

نسبت توسعه تهران با مردم، سرزمین و ...

نویسنده : مجید منصور رضایی
تهران، طبقه‌یِ متوسطِ تهران و سالمندِ طبقه‌یِ متوسطِ‌ تهران

تهران، طبقه‌یِ متوسطِ تهران و سالمن...

نویسنده : مجید منصور رضایی
radio